شهر قصه ها

توی این شهر غریب من بدنیا اومدم (تهران) // میون اینهمه نیرنگو فریب من بدنیا اومدم
آدمای شهر ما مهرو محبت ندارن // آدمای شهر ما رحمو مروت ندارن
برای دیدن هم یه کمی همت ندارن // اصلا اینجا وقت صحبت ندارن
قصه مادر بزرگ یادش بخیر // قصه بره و گرگ یادش بخیر
آدمای قصه ها مهربونن // قدر همدیگرو خیلی می دونن
تویِ شهرِ قصه ها:
آدمای خوب لباشون خندونه // جای آ دَ مایِ بد تو زندونه
تویِ شهرِ قصه ها:
بدا زود رسوا می شن // خوبا با همدیگه همصدا می شن
حاکم عادلِ شهر قصه ها // خیلی خوب با خبره از غصه ها
همیشه دردودلارو گوش می ده // تا می تونه آدمارو جوش می ده
توی این شهرِ قشنگِ قصه ها پیرا اَم (پیرا هم ) محترمَن // همه شون خوبنو اهلِ کَرَ مَن
توی شهرِ قصه ها:
پدرا خَسه (خسته) نیستن // به میز اداره وا بَسه (وابسته) نیستن
توی شهر قصه ها/ مهر و وفا و خوبیه /توی شهر قصه ها/ سلامت داءِمیه
توی شهر قصه ها:
آدما خیلی خوبن غم ندارن // همه چی دارن چیزی کم ندارن
توی شهر قصه ها بیکسی نیس // اونجا ظالم پیش مظلوم کسی نیس
اما تویِ شهر ما بیکسیه // اینجا مظلوم پیشِ ظالم خَسیه
توی شهری که محبت نباشه // توی شهری که برای دیدنِ هم /کمی همت نباشه
حرف از مهر ورزی / صحبت از شادیو از سر سبزی
همه یه خوابو خیالو رویاس // چهره یِ خَسه یِ شهر هم زبونی گویاس .
دوستان عزیزم سلام داستان این ترانه خیلی خیلی طولانی بود من فقط یک سو مشو نوشتم امیدوارم خوندنش خستتون نکنه.
یک روزی در پارکی نشسته بودم خبرنگاری اومد از مردم راجع به مهرورزی میپرسید ما هم که همه اهل شعار ولی در عمل صفر.
جرقه ای زده شد چند بیت از اینکارو نوشتم و بعد هم ادامشو اشتباهات و ایراداتمو به بزرگی خودتون ببخشید بضاعتم در این حده.

۶۷۷
۴۸

درباره‌ی ناهید سلیمانی

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.ستایش کردم گفتند خرافات است.عاشق شدم گفتند دروغ است. گریستم گفتند بهانه است.خندیدم گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.(دکتر شریعتی)
عضویت