قفس…

پرم از هرجی نگفتم
پرم از فکر پریدن
از قفس جدا نمیشم
روی قلبم خط کشیدن
زیر بارون که نمیشه
اشک بریزم هر لحظه
هیچکی باورش نمیشه
نفهمیدن مثه مرگه
این روزا عشق داره
من و تنهام میزاره
یکی از همین روزاست که
دمار از روزام در اره
توی این هوای بد بود
توی این شهر پر از بد
یادگار اون روزا رو
بارون داشت پاک میکرد

۵۸۱
۱۱

درباره‌ی سبحان اسلامی

از شعور می آمدم... از آنجا که نقطه سرخط بود. کمی کج ایستادم و همه صاف شدند. من به ناهماهنگی ها ایمان دارم... به خودم نه ...
عضویت