قصه عشق

یه قصه دارم از عشقت یه قصه از شب و مهتاب
یه قصه که تو رویا بود یه قصه تو خیال و خواب

یه شب ماهی به دریا گفت که از تنهایی لبریزم
تو اشکامو نمیبینی ..تو قلبت گریه میریزم

میخوام از پیش تو گم شم برم رو ساحل رویا
همونجا که دیگه هیچوقت نمی مونه دلم تنها

رها شد از تن دریا روی موجای سبز آبی
رسید رو ساحل دریا نموند دیگه براش تابی

نفسهاش کم شد و قلبش ازین دوری پشیمون بود
فقط دریا اونو میخواست فقط دریا جای اون بود

دل دریا براش لرزید با موجاش اونو برگردوند
لب ماهی رو بوسید وتوآغوشش اونو چرخوند

دیگه تنها نبود ماهی میدونست قلب این دریاست
توی قلبش فقط جاشه..تو آغوشی که بی همتاست

۶۵۴
۱۳