مغزِ منگ

دندان قروچه های شبانه میانِ خواب
مغزی در انزوالِ خفیف ِدو قـُرص ، مـنگ
وقتی شروعِ صبح به من طعنه می زند
هرصبح یک شروعِ دوباره به سمت مرگ

از آفتابِ بعدِدو رنگیِ طیفِ نور
از چهره ی نزارِ زنِ سطحِ آینه
تصویر ِ اختلال من از روبه روی خود
چیزی فراتر از تپش ِ رو به واهمه

دندان شکسته های میان ِ دو لب ولی
وقتی که زن به وضع فجیعی دچار شد
چشمانِ زن دو تنگه ی گود از غریوِ اشک
با یک کمی حشیشِ ملایم ، خمار شد

سرگیجه های مثلِ به خود پیچ خوردنم
آن حال های مضطربِ وحشیانه ام
یا پله های مرتفعِ خواب در سقوط
یا جیغ های ریزِ شبِ مخفیانه ام

از آن مسیرِ رنج ِ همان هفت ِ نفرتی
در غیبتم نگــــرد ، که از بیخ مرده ام
من آن غرورِ تُقصیِ سابق نمــی شوم
من یک به غم نشسته ی افکارِ کهنه ام

تقدیرِ مُقــتــدر که به غارت مرا گــُزید
از سال های دور به خوابم کشیده اســت
این قُرص ها مُسّن و بزرگــــنــد آنقَدَر
تا سنِ من به قحطیِ الان رسیده اســـت

۴۸۷
۹