بوی عیدی

بوی عیدُ بوی شادی پیچیده تو کوچه
عابری که پیله غمُ دورشادی می پیچه
وقتی توی خیابونا بچه ها رو میبینه
زرق و برق لباس نو قلبشو می سوزونه
هر سال تقویمُ ورق میزنه بی بهاران
گل های خونه عادت کردن به فصل بی باران
نگاهی که شرم توی صداش موج میزنه
دنیایه رویاهاشو خط میزنه این موازنه
کودکی که لباس نو توی آرزویِ محالشِ
یکی تو لباس نو مست شادیِ حالشِ
من فقیر رو تو پادشاه به چرخ روزگار
تو فقیر رو من پادشاه ببین چرخش روزگار

۶۵۲
۸