جاده تنهایی

یه صندلی خالی توی ایون
عاشقی دل سپرده به بارون
کارش شده تماشایِ پنجره بیرون
هر روز میشینه آروم و مهربون
انگار دلشو جا گذاشته توی تنهایی
ذهنش پر شده از خاطرات جدایی

توی جادهِ تنهاییِ دلش قدم میزنه
آخه قاب عکسی نداره که سربزنه

نمیدونهانتهای این جاده کجاست
شاید به مقصد رسیده شاید به بن بست

هنوز منتظر و دلواپسه ماه آسمونه
توی ذهنش هنوز به فکر حال اونه

اشکای عاشقانش میریزن روی گونش
کسی نیست ببینِ بهارش شده خزونش

۶۳۱
۱۴