بوی خون و باروت

چه زیبا با آواز نسیم رقصیدن
چه زیبا به طوفان زندگی خندیدن

میدونِ مین و دیدن و رفتن
پا های جا موند رو دیدن و رفتن

خواب کودک معصومو دیدن
عاشقانه بی بهانه پر کشیدن

آدمای آسمونی بودن و قلبای مهربونی داشتن
کوله بارِ خاطرشونو جا رفتن گذاشتن

ترانه بوی خون و باروت گرفته
واژه ضامن و کشیده و سوخته

از اشکا و لبخندای مادر میگم
وقتی دیدن و شنیدنو میگم

غمو دیدن و خاطر رو در آغوش کشیدن
روی ماهو دیدن و طمع شادی رو چشیدن

۸۵۲
۱۰