پاییز

چشامو وا می کنم اما تو نیستی

دیگه از کدوم بهونه میشه شعرساخت

 

دیگه هیچ دلداده ای توشهر مانیست

نمیشه دیگه تو جنگ تن به تن باخت

 

چشمامو می بندمومیرم تو رویا

باز پیاده روصدای خشک پاییز

 

عاشق پاییزمو غصه تلخش

عاشق درد غروبای غم انگیز

 

منو پاییز هردومون یه قصه داریم

قصه هایی که همیشه غرق رازه

 

بعدما تازه شروع میشه زمستون

راهمون  تا عاشقی خیلی درازه

 

وقتی پایی واسه رفتنت نباشه

فرق نداره ساکن کدوم خزونی

 

تا ته غربت آدم اینه دنیات

تا غروب عاشقی تنها میمونی

.

.

.

۹۱۷
۱۲