عیسای من اعجاز کن

تکرار طوطی وار شد دیوانگی هـا در سرم

دیـوار هـا آوار شـد مثـل هـوایـت بــر سـرم

ازهیبت چشمان توعمری است من سرگشته ام

دریـا بـه دریـا تشنـه لب دنبـال ساحـل گشته ام

هـربـار در خـوابم تـو را از پیش بدتـر دیده ام

هـر لحظه از من دورتـر ، از دوریت ترسیده ام

پنهان مشو از دیده ام، سیلاب شو بارانی ام

در انزوای خود گمم،بی تاب شو زندانی ام

یک نیمه شب در گوش من آمد صدای بودنت

ابهام در ابهـام شـد مقصود من از ماندنت

آن مـوج بی ساحل منـم آغوش خـود را بـاز کن

من کشته ی عشق توام ،عیسای من اعجاز کن

۹۶
۲