مأمَن

مأمَن

اسمتو رویِ ابرا می نویسم
تا مثل بارون بباری رو بختم
یه کاری کن به حَسرتام نبازم
نباشی سردرگمم و شلاختَم

سراغتو گرفتم از قاصدک
گفت که همین حوالی خونه داری
عطر تو واسه همه شون آشناست
میگن که عطر یاس و پونه داری

به جاده دل سپردم و راهیم
میخوام که آغوش تو مأمنم شه
دوری تو برای من مشکله
نذار که این دلیل مُردنم شه

دل تو دلم نیست واسه ی رسیدن
با اینکه پاهام دیگه نا ندارند
میام که سایه ی سرِ من بشند
اون دو تا چشمایی که تا ندارند

۴۹

درباره‌ی حمید ابراهیمی

به نام او که هستی را خلق کرد تا بنده اش به هنر روی آورد. از حدود سالهای 1383به آموختن موسیقی و یادداشت کردن دل نوشته ها کردم 09136815696 09900317499
عضویت