قصر قفس

علی پاداش (بها)

این قفس بود که بیرونش، دنیای خیلی قشنگ داشت...

قصر قفس

میون شاخه و برگا، باد می پیچید تو درختا
جیک جیکی شنیده می شد، توی جنگل گاهی وقتا

دست تو پرنده هارو، توی قصر قفس انداخت
به خیالش جای امنی، واسه آزادیهاشون ساخت

قصر کوچیک طلایی، توی چشم تو قشنگ بود
هرچی که بود باشه اما، اون فقط زندون تنگ بود

دامِ دون و آب مفتی، تو گذاشتی و ندیدن
خودشون رو تا پای مرگ به در و دیوار کوبیدن

تو خیال کردی که اینجا، دلخوشن جایی نمی رن
اینقدر عاشق تو می شن، پای عشق تو می میرن

غافل از اینکه پریدن، تنها یه اراده می خواست
همه ی آرزوهاشون، دو تا بال ساده می خواست

بال هاشون رو وا می کردن، پیش چشمت می پریدن
تا به سقف قفسِ تو،با چه شوقی می رسیدن

اما بعدش واسه زخمه همدیگه مرهم می بستن
با یه دنیا درد و اندوه، کنجی تنها می نشستن

آسمونه رو سرشون، همیشه فقط یه رنگ داشت
این قفس بود که بیرونش، دنیای خیلی قشنگ داشت

#علی_پاداش

۱۹