خسته ایم

خسته از راهی که بی پایان است

خسته از دردی که بی درمان است

خسته از چشمان خیس و غمگین

خسته از عمری که در زندان است

خسته از تکرار تلخ دنیا

خسته ازچرخی که سرگردان است

خسته از طفلان کار و بیکار

خسته از این سفره که بی نان است

خسته از رودی که آب از کف داد

خسته از رنجی که در جریان است

خسته از آواز شوم جغدها

خسته از کاخی که بد ویران است

خسته از خشکیدن و پژمردن

خسته از ابری که بی باران است

خسته از هر سایه از همسایه

خسته از دزدی که هم پیمان است

خسته ایم از سالهای رمضان

تشنه بر نوری که در شعبان است

۶۴
۲
۱