کافه ی آبی

کافه ی آبی

دنیای من فرسنگها از جاده های بی تهه که جا گذاشته رو دلم رد پای چند دهه...

دنیای من فرسنگها
از جاده های بی تهه
که جا گذاشته رو دلم
رد پای چند دهه

از کجا داری میای؟
تا کجا داری میری؟
از چیا داری خبر؟
با چه چیزا درگیری؟

امروز دوباره رد شدی
انگار سریع و توو فرار
آروم گفتی تا نشنوم!
توو کافه ی آبی، قرار

عرضه ی ارزش بالا
مقدار قیمت زیاد
هر چی میخوای زود بگیر
تا یه میزی گیر بیاد

اون طرف یک پیرمرد
داره نصیحت میکنه
یک جوونی رو که با
یک دختری چت میکنه

اون طرف یک مادری
به دخترش میگه چی کن
با هیشکی بازیچه نشو
باهر کی میتونی بازی کن

اون طرف یک یارویی
داره با ریشش ورمیره
بازم به عکسی خیره موند
اشکاش رو ریشاش سرمیره

بازم نیومد، بی شعور!
باز دختره نامرد شد
پاشو که کافه بسته شد
اَه! بازم که قهوم سرد شد

۹۰