پدرم گفت،ناخلف بودم…

منم اونی که توی بستر مرگ
مونده میراثشو به کی بده و
واسه ختمش کی و خبر بکنه…
عقربی که تو حلقه ی آتیش
نیش و تو پهلوی خودش زده و
منتظر مونده تا اثر بکنه….

خویش و یاری نمونده تو دنیام
خودِ دنیام که قاتل جونه
کی مهمّه براش که غمگینم…
نیم خط از وصیّتم اینه
وقت بردن به خونه ی ابدیم
روی دوش خودم بزارینم…..

این عذاب بد و پذیرفتم
که تهِ چاهِ بی کسی به دلم
قولِ بیخود واسه نجات ندم…
کاروانی مسیرش اینجا نیست
از اُمیدِ دروغی بیزارم
راه یوسف شدن رو نابلدم….

آرزوم بود آسمون باشم
همه ی عمرمو جوون باشم
تا کمک حال این و اون باشم…
تشنه ی چشمه ی پرآبم کن
سنگ زیرین آسیابم کن
تا بازم فکر دیگرون باشم….

سنگ یاقوتِ تو گل و لایم
فرشِ ابریشم تو انبارم
شعرِ خوبِ نخونده مونده منم….
حاکم مطلق خودم بودم
خادم سرزمین دوست شدم
بی دلیل از رفیق رونده منم….

تو عذاب جهنم دنیا
هر حسابی که بود پس دادم
خوب شد بار من سبک تر شد…
حتی اونی که عاشقش بودم
بعد مرگم به این خوشِ شاید
بعد من روزگار بهتر شد…

واسه لبخند هرکی دورم بود
از تو هر حجره هدیه ای بردم
همه ی عمر توی صف بودم
نه فقط غرق تو فضائل دوست
پدرم هم برام دریا بود
اما میگفت نا خلف بودم….

۱۱۵
۴