شیطان

در ادامه…

*”شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد
آمد به خودش دید که در بند تو باشد“

می خواست که در چشم تو آن گونه نماید
تا ورد زبان تو و سوگند تو باشد

در دوزخ چشمان تو افتاد و نفهمید
که یکسره می سوزد و اسفند تو باشد

فهمید تویی دخترک حضرت آدم
در پای تو افتاد که دلبند تو باشد

عمرش به فنا رفت که شاید بتواند
تا ثانیه ای جای گلوبند تو باشد

در آخر کار قافیه را باخت و می خواست
معشوقه و عاشق که نه، فرزند تو باشد!

از خلقت تو محو تو بوده ست خداوند!
و یکسره می خواسته مانند تو باشد!

#مهدی_دمیزاده
*اشکان صمصام

۱۳۳
۲
۱