من را به نگاهی دگر از غیر نظر کن …

من را به نگاهی دگر از غیر نظر کن

من در صدد وصل تو از خویش گذشتم

یک مرتبه از قید کراهات گذر کن

من در پی دیدار تو از کیش گذشتم

 

یک شب نه غمم، خواب غمم دیده سحر کن

از دم به دمِ عمر به تشویش گذشتم

یک بار از اندیشۀ یک شِکوه حذر کن

صد بار از این طعنه و زآن نیش گذشتم

 

در خلوت خود نام مرا خوانده، خطر کن!

نامت به لب از صد در تفتیش گذشتم

یک بار به خواب منِ غم دیده سفر کن

از عمرِ پس از آن و از آن پیش گذشتم

 

گفتی که به کم صحبتی ام خو کن و سر کن

گشتم به کم ات راضی و از بیش گذشتم

امروز به ایما و سکوت، عهدِ دگر کن!

ز آشفتگی ام هیچ مَیَندیش، گذشتم

۶۸