چشمان پدر سوخته

چشمان پدر سوخته ات سگ دارد!
که پاچه ی شعر من به آن محتاج است
من ماتِ تو و در عجبم از دل و ایمان
کز لحظه ی دیدار تو در تاراج است
هر بیت که از چشم تو و خال تو گفتم
شاه بیت غزلهای من و لایق تاج است
هی ناز تو را در دل اشعار کشیدم
مجموعه ی شعرم همگی یکسره باج است
گر مشتری جان منی، خُب تو و این جان
جان منِ عاشق که به پای تو حراج است.

«مهدی دمیزاده»

۱۳۹
۱
۲