رهایی

منو بردی توو زندون هوس هات
با خود خواهی منو از من گرفتی
توو مشتت بودمو هر لحظه انگار
منو از حس زن بودن گرفتی
تو مالک بودیو من مثل برده
توو ویترین تماشای تو بودم
چه سخته هر دفعه وقتی می دیدم
توو آغوش هوس های تو بودم
چه تلخه این حقیقت که بدونی
تو محکومی به این تقدیر بی رحم
خرابه حالتو هربار ببینی
نمک پاشیده میشه روی این زخم
می خوام باور کنی احساس من رو
که حسم چیزی جز دلمردگی نیست
می خوام باور کنی آشوبه قلبم
که این احساس اسمش زندگی نیست
هوس دیگه بسه منو رها کن
بذار راه رهایی رو ببینم
نذار بپوسم و تا آخر عمر
توو این خلوت با این حسرت بشینم
رها کن من رو از سلول ماتم
بذار وجود من نفس بگیره
بذار رها بشم توو اوج رویا
نذار این تن توو این قفس بمیره
دیگه حرفی نمونده مرهمم شو
ببین حسم با من در گیر جنگه
واسه یک ماهی که حبسه تو یک تنگ
رها شدن توی دریا قشنگه
۱۱۴
۳
۲