طلوع کن

خونه های سرد و هق هق
ساکنای واخورده

میل موندن و نرفتن
روح جاده دیگه مُرده

شب بخیر بگو به تَشویش
توی این جاده طلوع کن

جامه سفر به تن کن
هجرت تازه شروع کن

با ظهورِت توی جاده
شَمه ای تازه رو رو کُن

به هوایِ لمس خورشید
تَن ترس رو زیر و رو کُن

تَنِ تاریکی رو بِشکَن
ترس های خاکی رو بشکن

پا بذار تو توی مَعبَر
روحِ شَکاکی رو بِشکن

برو تا دامنِ فردا
با عبور از دِلِ سرما

بُکش این دلواپسی رو
دلتو بزن به دریا

اینجا حجمی بی تحرک
خالی از شعر و ترانه

خالی از پگاهِ خورشید
پُرِ بُغضِ مخفیانه

شب بخیر بگو به تشویش
تویِ جاده تو طلوع کن

جامه سفر به تن کن
هجرت تازه شروع کن

۶۴