چیزی شبیه من

گفتی به من که جنگ
داره تموم میشه
فکر خریدنِ
لباس-عروس باش
با خنده گفتی که
چیزی نمونده خُب
پشت سرم فقط
یه کاسه آب بپاش

خندیدم و فقط
محوِ چشات شدم
حِسم به تو بازم
خیلی شدید شد
گفتی و رفتی و
خیره شدم به در
به جای بخت من
چشمام سفید شد

ده سالِ آزگار
ده سالِ بیقرار
هر ثانیه ش بَرام
سوهانه انتظار

چیزی شبیه زن
روحش شده کفن
توو آینه ها چِقد
شده شبیه من

بیدارم هر شب و
خودم رُ می خورم!
سگ-زوزه های بغض
ولگرده توو گِلوم
فکر تو توو سرم
هی پرسه می زنه
تردیید پاهاشُ
میذاره رو گِلوم

اخبار لعنتی
دورَم حصار شد
هر زنگِ در برام
چوبه ی دار شد
صادق، هدایتم
کرده به بوف کور!
تردید مثه خوره
توو انتظار شد.

۴۸