قصه پایین شهر

قصه پایین شهر

یه سمت شهر مون داشت توی آتیش می سوخت
زمونه می دید ولی چشماشو فقط می دوخت
نفس این ور شهر بوی زندگی نداشت
گاهی دلخوشی فقط گل امیدی میکاشت
ولی سمت دیگرش آدماش سرد نبودن
به امیدروز خوب دنبال درد نبودن
هر دو سمت شهر ما خدا مهمونی میداد
یه طرف باخون ودل یه طرف همیشه شاد

آسمون پاشو بیا بارونم باخود بیار
غرق کن این شهرو حرفشم دیگه نیار
یکی کن این دفه رو مرزها رو خط بزن
بالا پایین بودن و بهم دیگه ربط بزن

شهر ما از روبرو زشت و زیبا میزد
دختره گلفروش هم دست به دنیا میزد
وسط میدون شهر همه قاطی بودن
پسرای فال فروش عشق لاتی بودن
اینا ازکودکی شون مثل مرد بزرگ میشن
واسه عشق مادری جونشونو هم میدن
با همه ی تلخی هاش شهر ما شیرینه
غیرت مردم مون مونده از دیرینه

آسمون پاشو بیا بارون با خود بیار
غرق کن این شهرو حرفشم دیگه نیار
یکی کن این دفه رو مرزا رو خط بزن
بالا پایین بودن و بهم دیگه ربط بزن

۲۷۳
۳
۳