علی پاداش (بها)

خدا اومده

روزای قدیم، چند تا چشمه بود، دور از آدما، رو کوه کبود...

 

یکی خدا بود،
یکی هم نبود،
خورشید خانم هم،
تو آسمون بود

تو آسمونه،
خاکستری رنگ،
که پر شده بود،
از غبار و دود

روزای قدیم،
چند تا چشمه بود،
دور از آدما،
رو کوه کبود

دور هر کدوم،
سبزه و درخت،
روزگارشون،
هی بدک نبود

تا اینکه یک روز،

خبری رسید،

بلبلی از ترس،
ناله ای کشید

خرگوش و سنجاب،
یه کنج خزیدن،
آهو با بچه ش،
یه گوشه دوید

چشمه ها دیدن،
که کوه دلگیره،
با فریاد میگه:
جنگل می میره

به هم پیوستن،
رودخونه ساختن،
تا جنگل سبز،
یه جون بگیره

رودخونه آروم،
از کوه راه افتاد،
رسید به صحرا،
یه لحظه ایستاد

وقتی کویر و،
دور و برش دید،
آهی کشید و ،
خشکید و جان داد

دار و درخت بود،
رویای این رود،
اما صد افسوس،
فقط کویر بود

آدمای بد،
هر چی درخته،
بریده بودن،
به خاطر سود

پوست تن خاک،
ترک خورده بود،
تا آب برسه،
طفلک مرده بود

زندگی رو از،
همه ی این دشت،
انگاری یه دزد،
با خود برده بود


جنگل که خشکید،
خوشی هامون مرد،
خدا هم قهر کرد،
همه چی رو برد

جنگل که خشکید،
ابرا نموندن،

قناری ها هم،
هرگز نخوندن

…..
چهل سال گذشت،
آدمای بد،
مردن و رفتن،
نسل خوب اومد؛

نسل گندمکار،
نسل آبادگر،
ابرا اومدن،
بازم بارون زد

خدا اومده،
امروز دوباره،
با دستای ما،
درخت میکاره

رودخونه رو با،
من و تو و ما،
از بالای کوه،
اینجا میاره

اینا قصه نیست،
طبیعت ماست،
آبادی اون،
دست آدماست

دست به دست هم،
میدیم می سازیم،
اینجا ایرانه،
من و تو و ماست

#علی_پاداش

۱۵۴