دیکتاتورای قهوه ایت

دیکتاتورای قهوه ایت … مرگ من!
حرفِ زیادی زده باشم گُمم
شرعِ مقدّس اگه پیدام کنه
جادّه ی دیوونه ی تهران قُمم

رد میشی از من به کجا می رسی؟!
فاصله؛ خط! فاصله؛ خط! فاصله؛
فحش ندارم که نثارت کنم
احمق دیوونه ی بی حوصله!

فلسفه و قهوه و فنجون و عشق
کافه ی بی نورِ پُر از دود و دَم
حالِ به هم خورده ی شهر از شب و
حرفای بی مزّه ی ما پشت هم

حافظه ی مردم ما آیِنه ست!
زود فراموشی اگه رد بشی
چشمای مست تو دموکراسی ان
وای! تو دیوونه نباید بشی!

رهبرِ فرزانه ی من دل بده
دل اگه دادی بغلت می کنم
شعر همین لحظه ی لامصبه
آخ! که دارم غزلت می کنم

دیکتاتورای قهوه ایت … مرگِ من!
نوبت سالاری مردم شده
فلسفه و قهوه و فنجون و عشق
حرفِ زیادی زده و گم شده…

#ابراهیم_حسین_زاده

۱۶۸
۳
۲