می آیی

گفته بودم اگر که دیر کنی…

می آیی…

گفته بودم اگر که دیرکنی ،
در درونم عذاب خواهد شد..
بخدا بیشتر ادامه دهی ،
شعرهایم کتاب ، خواهد شد!

کجای قصه ای کجای جهان?
مگر نرفته ای که برگردی ?
نکند خواب مانده ای در راه!
یا که اصلا تو راه ، گم کردی…

نکند…آه…نه…زبانم لال ،
تو به زودی به خانه می آیی
دست خالی که نه ، میدانم..،
با یه دنیا ترانه می آیی..

به همه گفته ام که درسفری
آخر این سفر ، می آیی..،
ولی آبان گذشت ، یادت رفت?
پس همان شهریور ، می آیی..!

ولی اینگونه رسم رفتن نیست !
بدون هیچ رد و هیچ اثری
آری میدانمت در آمدنی ،
ولی دیوانه لا اقل خبری..!

در سکوتی و بی صدایی یا ،
با صدای بلند ، می آیی ?
نمیشود به من بگویی که ،
طبق تاریخ چند ، می آیی?

کمی از من خیال،راحت کن..
تو که از حال من اگاهی..!
نکند با وجودی افسرده ،
یا که حالی مریض،در راهی..!

چه میشود که در همین لحظه ،
به بغض شعر من تبر بزنی !
مرا رها کنی از این تردید ،
مرا از این گلایه ها بکنی…

چه بگویم دگر مگر ? تو بگو ،
با همین چند خط بسنده کنم ?
یا برایت هنوز ادامه دهم ،
و در این اشک ها ، خنده کنم..!?

۱۳۵
۲