خسوف

دیگـه بارون واسـه من خاطـره ساز نیست
یـه نمـه بارون بیـاد وا میشه چتـرم
واسـم هیچ فرقـی نداره خیلـی وقتـه
کـه کجـا باشـه کجا نباشـه شهرم…

گیـج و گـم سرد و شکستـه،تلخ و ساکـت
سوت وکـور،مثل یـه معبده قدیمـی
رو درو دیـوارِ من حک شـده این کـه
تـو معمـای بـزرگِ زندگیمـی…

رفتـی و جاده منـو بـه انزوا بـُرد
خوش بـه حالِ جـاده و آینـه و یارِت
بـد بـه حالِ من و ایـن چشمایِ تشنـه
کـه میخشکن عاقبـت از انتظارت…

مـن و یـه آلبوم و چنـد تـا عکس بـی روح
کـه منو قـاب میکنـن هـر شب بـه دیـوار
تـو اتاقـی کـه پُر از چـراغـه امـا
تیره و تاره تـویِ خسوفِ سـیگار…

یـه جـوری شکستـه و پاشیـدم از هـم
دیگـه برگشتَنِتـم فایـده نداره
ایـن سکوت لعنتـی حرف دلـم نیست
حرفـای نگفتـه ی من بیشمـاره…

باقیـه حـرفا بمونـه تـا قیامت
بازیِ دنیـا رو تـو بـُردی عزیـزم
منتظر میشـم واسـه روزی کـه با تـو
سرِ قلبـم بـا خـدا دورِ یه میـزم…

۱۳۳