فصل آخر

فصل آخر

کاسه ی صبری که لبریز شد فصل به فصلی که پاییز شد خنجرِ بی مهریِ تو واسه ی کشتنِ احساسِ من، تیز شد

کاسه ی صبری که لبریز شد
فصل به فصلی که پاییز شد
خنجرِ بی مهریِ تو واسه ی
کشتنِ احساسِ من، تیز شد

تیرِ احساس، مرا زد زمین
حالِ دگرگون شده ام را ببین
زردیِ این چهره پیامت نداد؟؟؟
بارِ دگر در بَرَم ای جان، بشین

همدم و همرازِ خیالم شدی
رحم بُکن بر دلِ دیوانه ام
نقشِ دو چَشمانِ تو حک کرده ام
بر در و دیوارِ جنون خانه ام

شعرِ تنهایی و تنها بخوان
ای دلِ تنها شده از بَهرِ عشق
جایِ او بر سَرِ خود نعره زن
جا گرفت در رگ و خون، زهرِ عشق

سرد شدی دشمنِ من، شاد شد
بَرِّ او، از بَرَم آباد شد
خاک شدم زیرِ غروری که ریخت
روحمم از تنم آزاد شد

طرحِ لبخندِ تو جادو داشت
قصّه ی عشقِ تو یک “او” داشت
فصلِ آخر به دلم ضربه زد
فصلی که، کوچِ پرستو داشت.

۱۶۶
۱

درباره‌ی امیررضا

خدایا، امروز زندگیم را در دستان توانمندت قرار میدهم و به تو توکل می کنم که چراغ و هدایتگر راهم باشی! https://t.me/taraneyesabr
عضویت