امنیت

آغوش تو امنیت من بود
آرامشِ یه مرد سرگردون
این خونه با من داره می جنگه
امنیتو به خونه برگردون

با حس بی تو بودنم هر روز
جنگیدمو هرچی بگی کردم
حتی برای حفظ ظاهر هم
با قاب عکست زندگی کردم

اونو بغل کردمو بوسیدم
آروم هرشب گفتگو کردیم
رو مبل باهم خوابمون بُردو
ما هر دو به این وض(ع) خو کردیم

عطری که مابین لباست بود
هر روز منو دیوونه تر می کرد
احساسو بازی میگرفتو بعد
چشمامو میسوزوندو تر می کرد

هر شب صدای پات می پیچه
حالو هوای مرگ میگیرم
انگااار توو تابوت میخوابم
جون میکنم اما نمی میرم

باور کن از اون وقتی که رفتی
این چاردیواری شده زندون
میخوام ازت خواهش کنم بازم
امنیتو به خونه برگردون.

۱۷۴
۲

  • آفرین آقای دمی زاده احسنت

  • امنیت و به خونه برگردون
    سلام مهدی جان دوست دوست داشتنی من
    خیلی خیلی خیلی و بازم خیلی وقته اینجا نیومدم و واقعا دلتنگ اینجا بودم
    خوشحالم که هنوز هم هستی و مثل سابق می درخشی
    از خوندن این کار واقعا لذت بردم
    هنوز هم قلمت دیوونه کننده و لبریز از احساسه