اعتماد

مگه غیرِ اینه ڪه ما آدمیم ؟
غم از راه بیاد ما همه با همیم؟

ولی وقتی میترسه از تو ڪسی
یه حسی بهم میگه بازم ڪَمیم

من از زشتیایِ زمین خسته ام
پَرَم تو قفس خونه ها جا نشد
چقد گشتم اما توی ڪوچه ها
مسیری به سمتِ تو پیدا نشد

یه حرفی توی بغض من مونده ڪه
چرا اعتمادا یه ناممڪنه ؟
مگه یادمون رفته ڪه آدمی
دو روزی روی این زمین ساڪنه ؟

یه خاڪی نشسته رویِ آدما
ڪه گم ڪرده راه شبو آسمون
چه دنیای بی اعتمادی شده
ڪه این فاصله افتاده بینمون؟
#آوایی- در-باران-فرزانه-قاسمی

۱۵۸