بازیم دادند

بازیم دادند از کرک و پر و مرغابی ها شادی ام دادند

بازیم دادند

 

 

 

بازیم دادند

از کرک و پر و مرغابی ها شادی ام دادند

به که اینجا دل می بندم؟!

شانه ام خالیست

به حصاری تکیه می کنم

نمی دانم از آن کیست؟!!

ماه ها و سالها و روزها بازیم دادند

از طنابی که می بافتیم شادی ام دادند

دلتنگی هایم را حصیری کوچک می بافتم

غافل از دلهره هایی که آنجا نشناختم

به صدف، شقایق و ماه

به دعای سبز و اعلا

به شبی که تیره بودم

به دلی رسیده بودم

نکنم شکوه بهارا..

که تو دانی راز ما را

و به امیدی که جان داد

به دلی کمی امان داد

شب من لالایی من…

یک غزل احساس من شو

که شبی با من نگفتند و شبا بازیم دادند

ای شبا بازیم دادند

و صدایی بسته را شادی ام دادند

به انتظار چشم هایی که می دانستم بازی ام دادند

و می دانستم بازی ام دادند!

۱۴۳
۱