ایسگاه

 

یه ایسگاه متروکه ام توی شهر
که عمری نشین گاه مردم شدم
میون غم و شادی آدما
توی اشک و لبخند شون گم شدم

یکی رو تنم میکشه قلب و تیر
یکی اشک میریزه رو شونه هام
یکی وعده گاه قرارش میشم
یکی خلوتش بودم از ازدحام
پر از حرف ناگفته از این و اون
پر از قهر و کینه پر از سو ظن
برام جالبه خلوت آدما
یه وقتا که تنها میان پیش من
چه سیگارها نخ به نخ دود شد
با لبهای مردی که خاموش بود
چه روزا که دستای گرم کسی
برای منه خسته آغوش بود
چقد غربت بی کسی داره شهر
چقد آدم عاشق و بی قرار
یه جوری نشستم به همدردیشون
که جاش مونده روی تنم یادگار
#زهره_پوربابکان‌

۱۵۶
۳
۱