نایاب

نایاب

تو رو باید مثِ نفس کشیدو
مث پرنده از قفس رها کرد
باید حسابتو از کل احساس
مث حس ششم از حس جدا کرد
میشه حتی ندیده عاشقت شد
تو ماورایِ دل در یه نگاهی
تو هر جای جهان باشی مهم نیست
تو اهلِ قلبمی خواهی نخواهی
مثِ دلگرمی ، توو عمقِ یه خوابی
شبیهِ داغی که روو دل بمونه
مث شعری که یه شاعر نوشته
ولی حتی نمی تونه بخونه
تو حتی از خیالمم زیادی
یه لحظه تو رو آرزو نکردم
می ترسیدم که از رویام کم شی
تو رو پیشِ خدا هم روو نکردم
تو باشی فاصله برام عزیزه
همین که باشی و من دور باشم
یه احساسی مثِ حسِ پرستش
که حتی تا ابد مجبور باشم
پناهندم به سوی قبله ی تو
اگر حتی یه روزی دشمنم شی
من اونقدر از خودم دورم که حتی
بخوای میتونی تو روح و تنم شی
تو مثلِ کودتای دل به عقلی
شبیهِ انقلابی عاشقانه
مثِ وعده ی آزادیه احساس
شبیهِ یه دروغِ صادقانه
برام شبیهِ احساسِ تعلق
مث آغوشی از جنسِ خودِ من
مثِ حسی که باید باشه ونیست
مثِ سرباز و حس خاکِ میهن

۱۱۹
۱