ترانه

ترانه قحطی

رفت بهار راحتی شون سوز و سرما رو زمین بود قحطی هیزم بلای آتیش اون سرزمین بود

یه کشتی ی شکسته بودم
به گل ساحل نشسته
یه کشتی یی که پهلو هاشو
موج دریا ها شکسته

من غریب افتاده بودم
روی ساحل تو،یِ بندر
با نگاهی رو به دریا
روی شن های شناور

عابرا رد می شدندو
توی ساحل گیر بودم
تو چشای عابرا من
بی خود و تحقیر بودم

رفت بهار راحتی شون
سوز و سرما رو زمین بود
قحطی هیزم بلای
آتیش اون سرزمین بود

واسه آتیش زمستون
عابرا هجوم آوردن
با تبر زدن به ریشم
تک تک چوبامو بردن

هی ازم کندن و بردن
تا به انتهام رسوندن
من شدم هیزم براشون
تا به آتیشم کشوندن

۱۶۵
۲
۲