شوقی ندارم

نه یه حسی واسه موندن
نه یه حالی واسه رفتن
واسه حرفای نگفته م
نه زبونی واسه گفتن

من دیگه شوقی ندارم
که بخوام بارون ببارم
رویشی نیس تو وجودم
با اینکه اوج بهارم

رو سر مردم این شهر
ابری ام تیره و تاریک
خالی از قطره ای بارون
واسه مردن، خیلی نزدیک

دیگه من چیزی ندارم
بخوام اینجا جا بذارم
اولِ یه راه دورم
منم و این کوله بارم

علی پاداش

۱۹۷