یه بغل ستاره

می ترسم از اینکه

مهر توی دلها

به دل نشینه و

پابند کینه شه

 

توو حرف آدما

دروغ و صد رنگی

ریشه افکنه و

بر راسی چیره شه

 

می ترسم نفرین و

ستم و دلچرکی

زهرش رو توو رگه

آدما بریزه

 

فقط با اشارش

تلخیا و یائسِ

گذشته ها مونو

توو فردا بریزه

 

پس بیا نذاریم

از همدیگه دورشیم

به اَنگ زدن به هم

یه روزی مجبورشیم

 

پس بیا بپاشیم

یه بغل ستاره

توو دل شبی که

فروغی نداره

 

می دونم آسون نیس

می دونم که سخته

اما تا خدا هس

خیالمون تخته

 

می دونم آسون نیس

پاها ندارن نا

اما باید رفت و

دل و زد به دریا

 

۱۸۹

درباره‌ی حمید ابراهیمی

به نام او که هستی را خلق کرد تا بنده اش به هنر روی آورد. از حدود سالهای 1383به آموختن موسیقی و یادداشت کردن دل نوشته ها کردم hamidebrhimi031@ t.me/giutarane 09136815696 09900317499
عضویت