روسپی ترین ترانه ی عشق

رابطهِ پنهون اون نگاه و
گم شدن تو شهرِ نوِ تهرون
روسپی ترین ترانه ی عشق
رو تنِ واژه های من حیرون

میرم من از شهر دود و آهن
بعد من لاله زار نمیمونه
مرد تنهای کوچه ها منم
کف اسفالت هم هنوز میخونه

مثل تصویر یک بغل بوسه
رو پیانو نتا رو گم کردن
بعد من حال و روزتون آباد
بلکه تهران و هم یه قم کردن

من عامل جرم های این شهرم
فقر و فحشا هم توی این بیتِ
رفتنم اتفاق شیرینی
مثل یک خودکشی رو گیتِ

من مخدر ترم از اون نخ که
مونده در کنج بسته ای تنها
فکر خودسوزیه تو هر لحظه
میون یک گله گاو آهنها

من مخدر تو جرم انکاری
توی دنیای ظلمِ اجباری
مرد تنهای کوچه ها پژمرد
آخرِ قصه های تکراری….
#علی_شهبازی

قسمتی از یک ترانه…

۱۶۰