غزل خواب

با نفست خواب مگر از سر خوابم بپرد

عکس تو با بوسه به آن از دل قابم بپرد

 

نقش قفس را تن من خوب که بازی بکند

وقت ملاقات تو این عقلِ خرابم بپرد

 

اوج بگیرد برود با تو که همسایه شود

بوی تو مستم بکند ،عطر گلابم بپرد

 

ماه کنیزت بشود ابر تو را باد زند

شعر تو را سجده کند هوش کتابم بپرد

 

من به تماشای تو تا آخر قصّه نرسم

خواب ز سر خواب رود ،لحظه ی نابم بپرد

 

م. فتحــــــی

 

۱۷۶
۱