مهمون خوان ماه

آن شب که باد سرکش در دشت جولان می داد

آن شب که یک قناری در زیر تیغ جان می داد

 

آن شب که تو آسمون قحطی ستاره بود

دل آدمها با عشق غریب و بیگانه بود

 

تو آمدی همچون نور گرفتی تیرگی را

مهر رو دلها نشوندی کوک کردی زندگی را

 

تو آمدی و آفتاب زد خورشید خندید به روی دشت

قناری آسمونی شد و چه خوب شد ورق برگشت

 

تو هستی، ستاره ها مهمون خوان ماهند

همه ی، بدخواه های عاشقا رو سیاهند

 

تو هستی، غریبه دیگه بین آدمها نیست

بینشون، کسی دیگه غریبه با خدا نیست

 

نبودی، شب تا صبح ما خون دلها خوردیم

واسه هم، اشک و تابوت هدیه می بردیم

 

نبودی، خبر خوش واسمون حروم بود

عاشقی، بین ما یه اتفاق شوم بود

۲۳۵

درباره‌ی حمید ابراهیمی

به نام او که هستی را خلق کرد تا بنده اش به هنر روی آورد. از حدود سالهای 1383به آموختن موسیقی و یادداشت کردن دل نوشته ها کردم hamidebrhimi031@ t.me/giutarane 09136815696 09900317499
عضویت