قلب خسته

قلب خسته نمی خواد دیگه بکوبه
شاید این کوبیدنش هم زورِ آخرش باشه
عصبانی شده مث من که این آخر کار
یادش افتاده که خالی تر از بچگی هاشه
هر چی داشته داده از دست مثل من
چیزیم نشد اضافه بهش تا آخر کار
عصبانیم مث تبل توخالی که نگاش
حسودی کرده به قوطی خالی عطر نگار
قلب خسته نمی خواد دیگه بکوبه انگار
ثانیه ثانیه نیست هر لحظه ترسه زندگیم
یعنی این پوچیِ آخر باید باورم بشه؟
من می ترسم به تنم بمونه کل خستگیم
من می ترسم فرصت تازه می خوام
به خدا یه طوری جبران می کنم
مرگ من چن لحظه صَب کن کش بیا
به خدا یه جوری جبران می کنم

۱۷۷
۱