بیست

۱۴۷۰۸۱۲۷۳۳-۳۹۵۴

اتل متل یه قصه

علی می رفت مدرسه

باهوش و پرتلاش بود

بیست همه نمره هاش بود

اما یه روز توو خونه

این پسر نمونه

هی بی قراری می کرد

هی گریه زاری می کرد

مادرش میگفت : علی کوچولو

خوشگل و ناز و توپولو

چی شده زاری می کنی؟

هی بی قراری می کنی؟

نکنه که درد داره تنت ؟

تب کرده یا که بدنت؟

علی با چشم گریون

توو بغل مامان جون

هی می مالید چشماشو

” بیست نشده املاشو”

مامانی وقتی فهمید

بلند بلند می خندید

می گفت اشکال نداره

مهم تلاش و کاره

درسته بیست بالاتره

نوزده با بیست برادره

۲۰۶
۱