یه قصه قدیمی

بازم من و غروب و
حال و هوای دیگه
یه عشق نا نجیب و
سر به هوای دیگه

کور شده بودم از عشق
به رسم عاشقی ها
نمی دیدم رو قلبش
رد پاهای دیگه

یه قصه ی قدیمی
باز داره میشه تکرار
میگیره عشقو از من
میزاره پای اجبار

بازم من و سکوت و
لحظه به لحظه سیگار
به گنج خاطراتم
دلم شده بدهکار

۲۸۰
۸

درباره‌ی عیسی کریمی کدخدائی

در رشته مدیریت دولتی تحصیل کردم. اهل و ساکن شهرستان مسجدسلیمان و شیفته شعر و موسیقی . بیست سالی هست که می نویسم و تا روزی که زنده باشم خواهم نوشت. پیوند می زنم قلم را با دلم. و قافیه می بخشم دلتنگی هایم را. شاید که این چند سطر حرفهای نگفته ی دلی باشد... خسته از ابهام. نشسته... پشت پنجره ای بر دیوار. آنشب که باران، خواهد شست از وجود غبار آلود پنجره ها ... گوشه های پیکر بر باد رفته ام را....
عضویت