تاوان

بارون بارید و ، برگی دِلِش لرزید
به شاخه ها چسبید، از عشق می ترسید
یکی بِهِش می گفت ، نترس و پَر وا کن
جدا شو از شاخه ، دلت رو دریا کن
بارون و باد اونو، از شاخه ها وِل کرد
می رفت و بر می گشت، تو باد دل دل کرد
یک برگ عاشق شد ، دلش هوایی شد
با باد می چرخید ، با باد راهی شد
بارون بنَد اومد ، باد از نفس افتاد
برگِ هوایی تو ، دام هَوس افتاد
باد از نفس افتاد ، رو برگ چین افتاد
برگی از اون بالا ، رویِ زمین افتاد
لباسِ سبزِ برگ ، تن پوشِ زردی شد
نگاهِ هر شاخه ، خودش یه دردی شد
فهمید چشمایِ ، دنیا چِقد هیزه
تنهاییِ عاشق ، تاوانِ پاییزه

۳۰۹
۸
۱

درباره‌ی امیر حاتمی نیا

باورش سخت میشه وقتی که مرزها دور و بی کرانه بشه قطره هایِ به هم گِره خورده مرزشون مدیترانه بشه امیر حاتمی نیا
عضویت