بغضِِ تنهايي

همين لحظه به دور ازتو
يكي بي وقفه مي باره

با يادِ خاطرات خوب
تمام شب رو بيداره

همين لحظه به دور ازتو
پْرم از حسِ دل تنگي
ديگه محدود شد ه دنيام
به يك دنياي بي رنگي

ديگه سرماي احساسم
واسه دستات تب كرده

حالا خورشيد اين عاشق
خودش رو رنگ شب كرده

ديگه اينجا بدونِ تو
دارم چشمامو مي بندم

دارم تو بغضِ تنهايي
به جاي گريه مي خندم

همين لحظه به دور ازتو
چشام از گريه بارونه
به ياد اون دوتا چشمات
تن و جونم پريشونه

يه ديوونم،كه ميبينم
پاي چشمات شبستونه

همين لحظه به دور از تو
ديگه ميرم تك وتنها
تاكه پلك هام بسته شن
تا با يادت بشم پيدا

۵۱۷
۶
۳

درباره‌ی محمدرضا ايراني

از جوانی شعر مینوشتم از همه نوع«کلاسیک.نیمایی وبیشتر از فروغ ونیماوخیام میخونم.مدرک مهندسی تولید دارم ودر یکی از وزارتخانه های کشورم در تهران فعالیت دارم.l
عضویت