صحنه تئاتر

پاییز شده تموم زندگیم و غروب روشنیه خونه

شمعدونی رو طاقچه پژمرده و گلِ گلخونه شده بی آشیونه

نمیدونم چرا گل عشق اینجا رنگ و بوی نداره

شهر عاشقا داره روبه سقوطُ خاموشی میره دوباره

لبخند فقط رو صورت مترسک پوشالی نقش بسته و بس

آدما اینجا هر روز فقط نقاب به صورت میزنن

نمیدونم چرا طنز زندگی شده یه سکانس تراژدی

صحنه تئاتر پرشده از نقاب غم نه شادی

چرا تقدیر فقط از دیالوگ های درامِ قصه می نویسه

دیگه خستم از این حال دنیا دیگه بسه

بزار صدای نت های پیانوی کلاسیک باشه توی گوشم

می خوام برمو توی دریایِ خاطرات خوب گذشته غرقشم

۱۸۹