بغض ساعتی…

یه بغض ساعتی توی گلومه
که از دیشب رو مرز انفجاره
آخه خون ریزی کرده توی ذهنم
یه مشتی خاطره از تو دوباره

کلافه م کرده فکرت،بند نمیشم
همش توی اتاقم راه می رم
برای اینکه از چشمام بیفتی
یه وقتایی لب پرتگاه می رم

دوست دارمو از،یاد تو خسته م
سر تو با خودم درگیر میشم
با هر کی غیر من خوشبخت بودی
گاهی تسلیم این تقدیر میشم

بی تو این زندگی اینقد تلخه
که تو تقدیرم انگار قهوه بوده
ازاین اتیشی که،روشن کردی
ببین سهم چشام،اشکو دوده

من از بعد تو اون دریاییم که
فقط روزای طوفانی رو دیده
شبیه اون کسی که مرگ مغزی
شده اما به زور نفس کشیده

تو کاری کردی که من توی شعرام
به مجنونای شهر تشبیه میشم
تو تقصیرارو بد تقسیم کردی
که با تنها شدن تنبیه میشم

تو بردی با خودت ارامشم رو
 کجا دنبال آرامش بگردم
بازم تو دفتر شب بی کسی هام
یه چند خطی رو تنها گریه کردم

#مهدی_شفیعی

۴۲۲
۸
۲

درباره‌ی مهدی شفیعی

مهـدی شفیعـی،۱۲/۲/۱۳۷۶ از سال ۹۳شروع به نوشتـن کــردم.. و در نهایـت بغــض هایی کـه ترانـه شـدنـد.. چـون کـه خودم زخـم خورده ی عشـقم واسـم خیـانت واژه ی درده تو اکـثر شعـرای من تو هسـت یکـ تو کـه یک روزی ولـم کرده
عضویت