سنگ آسیاب

دنیا دیده شد آدم
وقتی که سیبو چید
وقتی زمینگیر شد!
خیلی چیزا فهمید

فهمید که مرد بودن
یه بارِ سنگینه
حتی پدر بودن
یه دردِ شیرینه

کوه بود ولی گاهی
کوچیک هم میشد
تا سنگِ زیرینِ
هر آسیابی شد!

میخندید اما هی
توی خودش میرفت
توو جمع با زخماش
توو کالبُدش میرفت !

با سیلی طوفان
یه سقف محکم شد
گاهی از آمارِ
هر خونه ای کم شد!

من قد کشیدمو
پشت پدر خم شد
با دستهای زبر
مرهمِ دردم شد!

با دردهای من
زود پیر شد بابا
تا اینو فهمیدم
زود دیر شد،بابا!

۳۴۴
۴