……..

مترسک

 

خیالی تو سرم هی راه میره

چه فایده که پاهام جونی نداره

مثل یه برگ زردم توی یک باد

که از خود اختیاری ام نداره

 

به این ورو به اون ورها کشیدم

همین بادی که موجش رو تنم بود

مثل یک میخ بودم تو زمینی

که یکروز خاک اینجا منزلم بود

 

چقد سخته فقط ثابت بمونی

همه دردا جلوت هی راه میرن

بشی شکل مترسک های مزحک

دارن جون عزیزاتو میگیرن

 

یک تیکه سنگ باشی توی صحنه

وجب هایی که از خاکت میگیرن

تنت زخمیو خون آلود باشه

خدایا من میخوام جاشون بمیرم

 

 

۳۲۷
۵