خیالِ دیدنت

نازنین اطرافِ خودَت را از غریبه پُر نکن
من تو را دوسَت دارم عشقمو پَرپَر نکن

نازنین زخمِ عمیقی بر سینه ام کاشته اند
بغض و درد و تنهایی در من انباشته اند

من حتی روز را همچو شب سیاه میبینم
عاشقی کردم!مردم گویند که من بی دینم

در خواب و خیالِ هر شبم تو را میبینم
به خیالِ دیدنت چشم به راه میشینم

در میان سیلِ غم ها چشم را وا میکنم
میبندم ناگهان!تو را در آغوشم پیدا میکنم

آخر این وهم و خیال جانِ مرا میگیرد
آخر یک روز قلبم از دوریِ تو میمیرد

۴۱۳
۴
۱