ققنوس

میخندمو چشمای من
دارن تظاهر میکنن
توو خلوتم این چهره رو
از اشک و خون پر میکنن

میخندمو در بین جمع
هی صحنه سازی میکنم
بهتر بگم بازیگرم!
من نقش بازی میکنم

زندم ولی آتیشِ غم
سوزونده بالای منو
ققنوس این آتیشمو
غم بسته پاهای منو

میگم چقد آروممو
اما درون طوفانیم
حرف از رهایی میزنم
اما خودم زندانیم

شخصیتم محرز شده
من پیرِِمردی بی حواس!
راستی کجایی بم بگی
قرصای اعصابم کجاس؟!

قرارمون یادم نرفت
دارم لباس میپوشم
پنجشنبه ها وقت غروب
بازم یه گوشه بیهوشم

۳۴۲
۴
۱