تصور کن!

تصور کن یه ببری رو
که آهو عاشقش کرده
غرورش رفته از یادش
قلمروش بیشه ی درده

تصور کن یه سربازو
داره با شهری میجنگه
ولی اونجا یه دختر هس
که واسش سخت دلتنگه

همیشه روبروم بودی
همیشه دشمنی کردی
تو با کشتن احساست
کنارم خودزنی کردی

چقد با حرف این مردم
واست جانانه جنگیدم
چرا همدست من نیستی؟
تقاص چی رو پس میدم؟

شبیه صخره ای سردی
شبیه موج آشوبم
تو فاتحانه ایستادی
یه عمری میشه مغلوبم

توجه کن به حال من!
امیدم داره میپاشه
چه حالی میشه اعدامی
عزیزش قاتلش باشه؟!

۳۹۰
۳